(( سرگردانی ))
سرگردانم در این لحظات
باز هم قایقی کاغذی شده ام شناور در دل دریا
سرگردانم در این لحظات سرد و سنگین
با کوله باری از خستگی این سالها
دفتر شعرم پر شده است از شعرهای خالی
و زمان چه سبک از میان افکارم کوچ می کند
این روزها مهتاب شاهد ترانه های سرگردانی من است
شده ام هیچ و درونم غوغاست
دیگر دل من دلتنگ نیست، خانه اش دلتنگی است
ضربان دل من خالی از فریاد نیست
این تظاهر به رضا، شادی و امید نیست
و چه تنها شده ام این روزها
شده ام تک بی خیال روزهای سرگردانی و بی خواب شبهای مهتابی
چه ساکت شده است دور و برم
و چه طولانیست این جاده تاریک سرگردانی
در اینجا سرگردانم
دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده. يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره. يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني
اینو برای کسی می نویسم که بزرگ ترین خیانت در حق من کرد - بزرگ ترین دروغ زندگیم رو به من گفت- دوست من نمی تونم ببخشمت نمی تونم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و
قسمت من آوارگی ؟؟؟... نمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت برای
مهربونیات نوازشات بوسیدنات ، به خاطر مونده یکی همیشه چشم به
راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته...
من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بدش میان بهت خبر
میدن که داره یارت میمیره !... روزات بلند یا کوتاه دوست شدی اونجا با
کسی ، بیشتر از این من و نزار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم
نکنی تو دوده شهر غریب یه سرزمین غریب با صدتا نیرنگ و فریب؟؟؟
اگر برات زحمتی نیست بر سر عهدمان بمان منم تو رو سپردم دست
خدای مهربان .
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه !!!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می شوند کدر
سهراب سپهری
چه طور یه دوستی خراب میشه؟ هر دو دوست فکر میکنند طرف مقابلشون گرفتاره و تماس نمیگیرن چون فکر میکنن نباید مزاحم بشن وقتی زمان گذشت هردو فکر میکنند بذار طرف مقابل تماس بگیره ? بعدش هرکدوم فکر میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟ اینجاست آغاز تبدیل عشقشون به نفرت نهایتا بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشن . وهمدیگر و فراموش میکنن ... پس تماستون رو با هم حفظ کنید و این داستان رو برایهمه نعریف کنید چون نمی خوام شما یکی از اینا باشین
جشن مهرگان
مهر روز از مهرماه برابر با شانزدهم مهرماه در گاهشماری ایرانی
"میستاییم مهرِ دارندهی دشتهای پهناور را،
او که به همهی سرزمینهای ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی میبخشد."
«اوستا - مهریَشت»
«جشن مهرگان» که در گذشته آنرا «میتراکانا یا متراکانا (Metrakana)» مینامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار میشد، پس از نوروز بزرگترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازهی شش روز ادامه دارد.
«مهریشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهنترین بخشهای اوستا بشمار میآید. مهر یشت از نگاه اشارههای نجومی و باورهای کیهانی از مهمترین و نابترین بخشهای اوستا است و کهنترین سند در بارهی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت میباشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.
روز آغاز جشن مهرگان، مهرگان همگانی (عامه) و روز انجام، مهرگان ویژه (خاصه) نام دارد.
همانطور که میدانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش میشد، تابستان (هَمَ - Hama) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ Zayana) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان و مهرگان جشن آغاز زمستان بود و از این رو این دو جشن با هم برابری میکردهاند.
آنچنان كه ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» از زبان «سلمان فارسی» آورده است:
«... ما در عهد زرتشتی بودن میگفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...»
در برهان قاطع «خلف تبریزی» نیز دربارهی مهرگان میخوانیم:
My Wife Navaz Called,
'How Long Will You Be With That Newspaper?
Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd Rice.
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود
I Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful
Of This Curd Rice?
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
Just For Dad's Sake, Dear'.
Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands.
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.
But, U should....' Ava Hesitated.
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم
Now I Became A Bit Anxious.
'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی
Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes Wide With Expectation.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد
All Our Attention Was On Her.
'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه
Was Her Demand..
'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
Impossible!'
'Never in Our Family!'
My Mother Rasped.
'She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم
'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
I Tried To Plead With Her.
'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود
Ava Was in Tears.
'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت
It Was Time For Me To Call The Shots.
'Our Promise Must Be Kept.'
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.
نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره
Ava, UR wish Will B Fulfilled.'
آوا، آرزوی تو برآورده میشه
With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود
On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..
She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم
Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,
'Ava, Please Wait For Me!'
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام
What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.
'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'
Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,
And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه
He is Suffering From... Leukemia'.
She Paused To Muffle Her Sobs.
'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.
He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.
But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه
Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین
I Stood Transfixed And Then, I Wept.
'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی
"The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms
But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
Think About This
به این مسئله فکر کنین
پي هر كسي كه رفتم آخرش به تو رسيدم ...
حالا كه رفتم و گشتم مي بينم تكي تو دنيا ...
نمي شه تو رو عوض كرد حتي با شباي رويا ...
انگار آسمون نمي خواست ماها رو با هم ببينه ...
يادته اون لحظه ي آخر زير اون بارون نم نم ...
دس من نبود از خودم با يه خورجين پر غربت پي سرپناه مي گشتم
ولي همه چيزم تو بودي ...
مي خوام باور كني چقدر دوست دارم
مي خوام باور كني تنهات نميزارم
مي خوام باور كني چقدر نگاهت رو
تو اين شباي بي خاطره كم دارم
مي خوام باور كني تموم دنيامي
تو درمون دل عاشق تنهامي
مي خوام باور كني محتاج چشماتم
توي هر ثانيه هر لحظه باهاتم
دارم توي چشمات دنيامو ميسازم
به عشق تو دارم قلبمو مي بازم
بمون پيشم تا وقتي خون تو رگهام
بمون پيشم هميشه اي گل نازم
بمون پيشم هميشه اي گل نازم
مي خوام باور كني تمومه دنيامي
تو درمون دل عاشق تنهامي
مي خوام باور كني محتاج چشماتم
توي هر ثانيه هر لحظه باهاتم
مي خوام باور كني چقدر دوست دارم
مي خوام باور كني تنهات نميزارم
مي خوام باور كني چقدر نگاهت رو
تو اين شباي بي خاطره كم دارم
مي خوام باور كني تمومه دنيامي
تو درمون دل عاشق تنهامي
مي خوام باور كني محتاج چشماتم
توي هر ثانيه هر لحظه باهاتم
مي خوام باور كني تمومه دنيامي
تو درمون دل عاشق تنهامي
مي خوام باور كني محتاج چشماتم
توي هر ثانيه هر لحظه باهاتم
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگاه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن،
اشک تو صاعقه است
تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن،
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
گل من گریه مکن،
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن،
که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفر است
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست.
سال ها پیش از این به من گفتی
که ((مرا هیچ دوست میداری؟))
گونه ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سر مست گفتمت ((آری))
باز دیروز جهد میکردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی اعتنا ترا گفتم
که دگر ((دوستت نمی دارم!))
ذره های تنم فغان کردند
که خدا را، دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی، که مرا ؛
در دل و جان هوای دیگر نیست
لیک آرام ماندم و خاموش
ناله ها را شکسته در دل تنگ
تا طپش های دل نهان ماند؛
سینه ی خسته را فشرده به چنگ
در نگاهم شکفته بود این راز
که ((دلم کی ز مهر، خالی بود؟))
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من؛
بر گل رنگ رنگ قالی بود
دوستت دارم و نمی گویم.
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم..... نمی داری....
من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
نزديک مي شوي به من
فرسنگها در منی
در من خانه مي کني
در من حضور مي يابي
لحظه به لحظه
هرجا و هر کجا
توي انگشتهايم جاري مي شوي
سطرسطرخاطراتم را مي نگاري
روي لبم مي نشيني
خنده مي شوي
حرف مي شوي
دلم که مي گيرد
ازچشمهايم مي باري
کيستي؟
کيستي تو ؟
کيستي تو که اين همه
در من مي تابي
بي آنکه کاسته شوي
بي آنکه غروب کرده باشي
کيستي؟
کيستي تو که اين همه
سزاوار حرفهاي عاشقانه اي
کيستي تو که ديدنت زندگي
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا هميشه
هر گاه تو نیستی من می مانم و هزاران چرا؟؟؟؟
و تمام دلتنگی هایم را بر سر انگشتانم می ریزم
و می نویسم بر روی آینه
آینه می شود حرف تو، برای تو
و هر بار که به اتاقم میایی
می بینی در نبودنت
بی تابی کرده ام
و بی تابی ام را بر روی
آینه نوشته ام
لبخندی می زنی
و می گویی باز هم آینه ات را دیوان شعر کرده ای......

